یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

مستانه

چشمانت اگر نبود،
چه چیز شراب را معنایم میکرد؟
لبالب سر میکشم...
به سلامتی چشمانت...
تلخ است.
تلخ.
راستی گفتی چند ساله بود؟
.
.
.
....................................................
این آهنگ را دانلود کنید.
(میتوانید راست کلیک کنید و save target as بزنید.)

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

روسیاه

حالا این عمو فیروز مانده و این همه روسیاهی سال هشتاد و هشت.
با کدام سیاهی رنگ کند رویش را که روسیاهی امسال را بشود به یاد آورد.
حالا این عموفیروز مانده که حتی دیگر حاجی هم نیست که حاجی فیروز صدایش کنند. عموست.
چطور بزند و برقصد که سال جدید آمده و روسیاهی همه را دارد با خود میبرد؟
اصلا کجا ببرد اینهمه روسیاهی را؟
آخر مگر این همه روسیاهی را میشود برد؟
اصلا مگر امیدی برای روسفیدی در سال جدید هست؟
حالا این عموفیروز مانده و یک سالی که دارد نو میشود.
با اینکه میداند.
هییییچ چیز نو نخواهد شد. حتی سال!
.
.
.
.........................
بعد نوشت:
امید را اما نباید از طبیعت دریغ کرد.
به امید بهاری زیبا برای همه مان.
سال نو مبارک.

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۸

طرح

چرا انقدر فرق میکند،
طراحی هایم با خودت؟!!
من که مدت هاست همان خط ها و حاشورها را تکرار میکنم!
فراموشت نکرده ام.
کاش کمی بیشتر نگاهت میکردم.

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

التماس

ببار ای باران

همچون صدای مادرم

آخر

من هم میخواهم مثل شکوفه ها و درختان

سهمی از رشد کردن داشته باشم.

با تو...

سه‌شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۸

بیست دقیقه

از دورصدای جیغ و ویغ می آید.
احتمالا صدای مادرم است. با چند نفر از زنهای دیگر.
نمیگذارند جلوتر بیایند.
خانه مان دارد شلوغتر میشود.
تلفن هم هی اشغال است.
نزدیکتر همه دارند آرآم حرف میزنند.
هیچ کس هنوز نفهمیده چه شده.
هنوز خورشید کاملا طلوع نکرده.
احتمالا دو سه ساعت بعد باران ببارد.
خیلی دوست دارم صبح ها باران ببارد.
هر کاری که به پدرم میگویند انجام میدهد.
خیلی سعی میکند، سرش گیج نرود و نیفتد.
صدایش بم تر شده است. خیلی آرام حرفهایش را زمزمه میکند.
به خواهر کوچکترازخودم.
خواهرهای دیگرم کنار مادرم هستند.
من این سکوت را دوست دارم.
صدای آرام پدرم را نیز دوست دارم.
کاش زودتر باران هم ببارد.
من بیست دقیقه است که مرده ام.

دوشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۸

معرفی کتاب

ماه لی لی خواسته تا 7 کتاب معرفی کنم.
خیلی فکر کردم که انتخاب دقیقی داشته باشم.
بی آنکه به نتیجه ای برسم تصمیم گرفتم تا تاریخ مصرف مهمانی ماه لیلی نگذشته هر چه همین جا به ذهنم می آید بنویسم و البته بعدا هم پشیمان فراموشی فلان کتاب خوب را نداشته باشم.
.
1. "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" از اوریانا فالاچی که تعریفم را از "بشر" بسیار تکمیل کرد. البته هنوز هم میترسم از نگفتن کتاب "یک مرد"ش پشیمان شوم.
.
2. " تو مشغول مردنت بودی" که گلچینی است بسیار زیبا از اشعار ريموند كارور و چارلز بوکوفسکی و براتيگان و آنا آخماتوا و ... و نيز عكس هايي از عكاسان مشهوري چون سباستين سالگادو و ديويد آرابس و ... با ترتیبی بسیار دقیق کنار هم.
.
3. "شازده کوچولو" از آنتوان دو سنت اگزوپری که از نوشته که بگذریم، صدای احمد شاملویش جایگزین مناسبی برای قصه های مادربزرگم (که هیچ وقت برایم قصه نگفت) است، قبل خواب.
.
4. "کوری" از ژوزه ساراماگو البته ترجمه اش ترجیها مینو مشیری باشد.
.
5. "عقاید یک دلقک" نوشته هانریش بل
.
6. "خاطرات روسپیان سودازده من" از گابریل گارسیا مارکز که البته گویا یک بار در ایران با عنوان "خاطره دلبرکان غمگین من" منتشر شده و زود هم توقیف شده.
.
7. "بوف کور" صادق هدایت. البته خیلی گشتم بین کتابهایش یکی را انتخاب کنم ولی به همین کتاب به نمایندگی از تمام آنها بسنده میکنم.
.
.
.
...............................
پ.ن:
1. این پست بهانه خوبی برای پست های زنجیره ای معرفی کتاب هایی است که میخوانم یا بازخوانی میکنم که منتظر بهانه برای شروعشان بودم. که البته نه به عنوان معرفی یا نقد حرفه ای، بلکه به عنوان برداشت یا حس شخصی از کتاب یا نویسنده خواهد بود.
2. احتمالا باید من هم از چند نفر دعوت کنم.
البته همه آنهایی که این مطلب را میخوانند دعوتند ولی اختصاصا از تمام لینک هایم دعوت میکنم. تمام آنها. البته گر در حوصله و قالب وبلاگشان میگنجد!
4. خداییش از همین حالا یاد کتابهای دیگرم افتادم.
سپاس از ماه لی لی
.
.....................................
بی ربط: کسی میداند در ویندوز 7 این فاصله مجازی چطور است؟

چهارشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۸

زمزمه

آن شب تا صبح نخوابیدم.
همان شب که صدایت را برای اولین بار برایم عوض کردی...
چه شد که خواب از سر دو نفر پرید؛ همزمان؟

.

.

.

.

......................................

بعد و بیربط نوشت:

امروز چهاردهم اسفند بود.

سه‌شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۸

شلیک

وقتی یه آدم بزرگ
یه تفنگ پلاستیکی ور میداره و تو رو نشانه میگیره
اجازه شلیک بهش نده.
چون بعد شلیک،
انتظار داره بمیری.
اگر نمردی،
یا فکر میکنه گربه هستی و هفت تا جون داری (اونوقته که بهت میگه پیییشته)
یا دنبال یه تفنگ قویتر میگرده تا هی بهت شلیک کنه.
وای به روزی که یه تفگ بادی گیر بیاره و بتونه زخمیت کنه...

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

ستاره است

ستاره
در آسمان
شبها
هی، اینطرف و آنطرف میرود.
بی آنکه بداند
من نگاهم را به نور کوچک کناری
"او"
دوخته ام.
..........................
آهااااای
گلای سبز و نارنجی و بنفش و آبی کوچولوی روی لحاف و تشک و بالش قرمز من!
من داغم یا شما؟

پنجشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۸

نظر سنجی

(برای نیما)
یه سوال:
اگه بخواید بهترین فیلم زندگیتون رو اسم ببرید اون چه فیلمیه و چرا؟
توضیح:
1. منظورم از چرا اینه که چه مشخصه ای (از سکانس خوب گرفته تا داستان فیلم یا بازی خوب یه بازیگر و ...) باعث شده از فیلم خوشتون بیاد.
خواهش:
لطفا بی حاشیه و گیر دادن به صورت سوال یا اشکال در نظر سنجی فقط یه فیلم معرفی کنید و بگید چرا و به خصوص نگید که نمیتونید یه فیلم خاص رو از بین اینهمه فیلم انتخاب کنید.
(به قول زودیاک) یه ضرب المثل لهستانی هست که میگه: یه کم با ما را بیاید.
نانوشته:
قبل از اینکه سوال اصلی رو مطرح کنم این سوالا وجود داشت که هر کی نتونست به سوال اصلی جواب بده میتونه یکی از این دو تا فرض رو انتخاب کنه و بهش جواب بده.
دو تا فرض میتونه بیربط باشه:
1. فرض میکنیم یکی از کره مریخ اومده و از ما میخواد یه فیلم خوب بهش معرفی کنیم. چه فیلمی بهش معرفی میکنید؟ و چرا؟
2. فرض میکنیم یه روز از عمرمون باقی مونده و ما میخوایم فقط یه فیلمی که خیلی دوسش داریم رو دوباره برای آخرین بار ببینیم. چه فیلمی رو انتخاب میکنید و چرا؟