جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

شوال

روزشمار سال و ماه من،
حماسه چشمان تو بود.
افطار نخواهم کرد.
تقویم من سالهاست که شوال ندارد.

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

ماه

روشنی روزهایم را پس بده.
کنار بکش.
خورشیدگرفتگی خسته ام کرده است. 
.
.
.
..........................
*. برای آن هایی که ماه را "ندیدند":
...


.
.
.

.........................
*. از "روز جهنی وبلاگ" عقب ماندم. یعنی در کل از وبلاگم عقب مانده ام.

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

و آن ماه آسمان

افسانه های کهن را که گشتی بزنیم، گاه گاه چشممان به قصه ای از مردی می افتد که هر هزار سال یکبار با اسب سفیدی وارد شهری میشود و بعد از آبادی شهر، بی آنکه کسی خبردار شود و صدایی بلند شود باز راه خود را میگیرد از از شهر خارج میشود تا هزار سال بعد و شهری دیگر.
بچه که بودم، آسمان برایم، آسمان نبود. هم عروسکم بود و هم تفنگ و ماشین پلاستیکیم و هم همبازیم.
تمام برجها فلکی را میشناختم و با آنها بازی میکردم. تابستان که میشد هر از گاهی در حیاط میخوابیدم و تا دیر وقت به آسمان خیره میشدم. هر خبر و مجله نجومی که میدیدم میقاپیدم.
یادم است آنروزها یک عکس داشتم که در آرزوهایم همیشه خود را جای او میگذاشتم. شنیده بودم بزرگترین استاد فیزیک اختر ایران است و در بزرگترین آکادمی های خارجی شناخته شده و حتی در بعضی از آنها تدریس هم کرده است.
از وقتی که آن همه جا را ول کرده بود و  به ایران آمده بود یکی از بزرگترین رصد خانه های ایران را پایه گذاری کرده بود و همین دکتر نصیری که او هم نجوم خوانده بود و استاد شده بود نیز در شیراز شاگردیش را کرده بود. 
همیشه هر خبری که از رفتار او میشنیدم ناخود آگاه من هم دوست داشتم همان کار را انجام دهم.
میگفتند کاکتوس ها را خیلی دوست داشت و وقتی مسئله ریاضی در ذهنش حل نمیشد، هنگام راه رفتن نود درجه میچرخید و به مسیر خود ادامه میداد.
اسمش با روزهای بچگیم گره خورده بود.

پرفسور یوسف ثبوتی را همه میشناسند. هر کسی هم که نمیشناسد اسمش را کنار بزرگترین افرادی که میشناسد یاد بگیرد.
پدر فیزیک نوین ایران است. و شاید یکی از معدود روسای دانشگاهی که به معنای واقعی دارد برای علم کار میکند، نه برای فعالیت های بسیج و نهاد امر به معروف و حراست و این فعالیت های به قول خودشان فرهنگی.
برای دانشجو و فعالیت های علمی دانشجویان بی حساب خرج میکند. تمام تلاشش این بود که مراکز علمی درست و حسابی برای زنجان دست و پا کند.
خلاصه بگویم اگر دانشگاه معتبری در زنجان هست، از خون دل اوست و بس. مردی که زنجان را با دانشگاهش آباد کرد.
همیشه وقتی اسمش را میشنوم یاد کودکی های خودم می افتم و دلم می گیرد.
اما از وقتی شنیده ام پرفسور ثبوتی را از ریاست دانشگاهش که تمام زندگیش را پای آن گذاشته بود برکنار کرده اند، آرام و قرار ندارم؛ مانند همان کودکی هایم بهانه میگیرم و هر از گاهی در خلوت خود اشک میریزم. برایم سنگین است. آن نام که همیشه به تمام بزرگیش تعلق خاطر داشتم با این جسارت روبرو شود.
اما این را هم نوشتم در همان دفتر حسابم. 
روزی باید حسابش کنیم. در کنار خیلی چیز های دیگر که حیف است تمام حسابش به روز قیامت بماند. 
همین روزها، همین نزدیکی ها، باید بنشینیم و حساب هایمان را پاک کنیم.
این یکی ولی حسابش سنگین است ها! سنگین!
.
.
.
راستی از مرد هزار ساله گفتم تا یادمان بماند:
جمعه، پنجم شهریور، اگر به آسمان نگاه کنید، دو "ماه" در آسمان میبینید.
مریخ آنقدر به زمین نزدیک خواهد شد که درخشندگی و اندازه اش، همتای "ماه" خودمان شود.
این اتفاق هر 1200 سال یکبار میافتد.
.
.
.
دلم میخواهد مثل همان افسانه ها، این اتفاق را نشانه ای از "اعتراض آسمان" به این واقعه قلمداد کنم و وقتی آن شب به آسمان نگاه میکنم بدانم که آن استاد نیز با من به همان ماه دوم نگاه میکند. سلامی بگویم و اشکی بریزم. او هم برایم لبخندی بزند بگوید:
درست میشود.

دوشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

رها

تیر ماه سال پیش بود که متولد شد.
وقتی کاری میکنی یا چیزی میخوری، بلند اسم خودش را فریاد میکند تا یاد همه مان بیفتد که او هم حقی دارد؛
آیدا... آیدا... آیدا... آیدا
امشب دومین خواهرم هم مادر شد و من هم برای دومین بار دایی.
یک سال و یک ماه بعد را پیش بینی میکنم که این یکی باز برای گرفتن "حقش" بار ها تکرار خواهد کرد:
رها... رها... رها... رها...
.
.
.
امشب، خواهر زاده ام "رها" متولد شد.
چقدر اسمش را دوست دارم.

پنجشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۹

باد

شرجی باد
و
رعشه­ی­ شاخه­های خشک درخت...
تو،
نعش تقلای باطل خیال من بودی.
.
.
.
....................
* این همه مهر در آخرین کامنتهای شما و من؟!!

سه‌شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۹

من یک معلمم: حرف برای گفتن

همان اولش که میخواست شروع کند گفت:
خوب تو بگو عموفیروز. ازمعلمی چه خبر؟
میخواستم همه کابوسهای شبانه ام را یکجا برایش تعریف کنم.
کابوس همان مدرسه خرابه مان که روی بچه ها خراب میشود و من از ترس فقط خودم فرار میکنم و بچه هایم درون مدرسه زیر آوار میمانند و چارقد همیشه رنگین "زینب" را باد با خود میبرد.
 کابوس کاتر "رحیم عباسی" که دارد باهاش برای من و بچه ها رجز میخواند و یکهو به خودم میآیم و میبینم که جنازه خودش روی جنازه همه بچه های دیگر افتاده و همه چشم های وحشت زده جنازه ها هم دارند به من نگاه میکنند که همان کاتر را در دست گرفته ام و ناخودآگاه با همان صدای معمول بسته شدن کاتر خونین دارم به نگاهشان میکنم. 
کابوس های بیشمار و بیشمار و بیشمار من، ازمدرسه!
ازمعلمی!
ازبچه هایم!
میخواستم بگویم که خیلی وقت است که کم آورده ام. اصلن به خدا ازاولش هم برای این کارساخته نشده بودم.
اگر هم میبینی تاحالا با این شغلی که دارم "زنده مانده ام" به خاطر شیطنت هایم درکارم است. همان که کتابی به مدرسه میبرم و ته برگه امتحانی که از بچه ها میگیرم یک شعر از فروغ مینویسم همان که برای بچه ها از دروغ هایی که هر هفته ازتلوزیون شنیده ام تعریف کنم. همان که ...
میخواستم بگویم، اما خودم هم باور دارم تمام کارهایی که میکنم هییییچ نمی ارزند. فقط و فقط دل خوش کنکی هستند که خودم هم میدانم حتی دلم را هم خوش نمیکنند.
میخواستم بگویم چقدرخسته ام.
چقدر تمام لحظه ها را معکوس میشمارم  تا بتوانم ازمعلمی استعفا دهم.
میخواستم بگویم چقدر حرف هایم را نمیتوانم به کسی بزنم و اینبارمیخواهم بزنم.
اما به جای همه حرفهایی که میخواستم بزنم،
لبخندی زدم گفتم:
طبق معمول.
خیلی هم تلاش کردم تلخ نباشد آن لبخند.
.
.
.
........................
با راز سر به مهر برای اولین بار، از نزدیک آشنا شدم.
خیلی برایم خوب بود.
سیندخت و راه نوشت هم بودند که آنها را از اول میشناختم البته.
.
.
.
.........................
خیلی از آخرین مطلب وبلاگم میگذرد.
وقتی حرفی برای گفتن ندارم چه کنم؟
یا همان وقتی که حرفهایم را نمیتوانم بزنم؟
یا همان وقتی که میخواهم حرفی نزنم؟
میتوانم اینجا هم لبخندی بزنم و هیچ حرفی نزنم؟

سه‌شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۹

طراحی

اینبار،
روی این کاغذ،
هیچ نخواهم کشید،
جز تو
و یک ساعت دیواری بزرگ
تا هی تیک تاک کند برایت.
باید بدانی تنهایی یعنی چه.

سه‌شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۹

یکشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۹

ساعت نو

شب­بیداری­هایم را به کدام بهانه سحر کنم،

جز تو؟

ساعت­های دیواری دیگر تیک تاک نمی­کنند.

.

.

.

...........................

­هنوز علت فیل. تر شدنم را نفهمیده­ام.

البته سبز بودن هم جرم سنگینیست.

در این قانون­های نانوشته.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

یادبود ندا


یک سال
از هجوم ساکت یک اسم
تا خروش یک نگاه
ندا...
.
.
.
.........................
بشنوید:
شاید هیچ­وقت آهنگ­های همیشه جاودان Yasmin levy را نشود فراموش کرد.
قریب به اتفاق کارهایش نه تنها کهنه نمی­شوند، بلکه هر چه بیشتر دمخورش شوی، همان­قدر بیشتر لذت می­بری.
این آهنگش هم مثل همه آهنگ­هایش یک فاجعه! به تمام معناست و البته انتخاب این­یکی اصلن دلیل بر ترجیحش به آهنگ­های دیگرش نیست.
اینجا می­گذارمش. برای همه و به خصوص فسانه عزیز. شاید گوشه­ای از لذت تماشایش جبران شود.