پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۸

من یک معلمم 8: آتیش

زنگ آخر بود و تازه بچه ها یاد گرفته بودند که روی ساعتهای مقوایی خودشون هر ساعتی را که من به انگلیسی میگفتم نشان بدن و هر ساعتی هم که من روی ساعت مقواییم میساختم رو به انگلیسی بگن.
سرم رو چرخوندم و دیدم بخاری نفتی که گوشه کلاس بود، آروم آروم خم شد و افتاد زمین.
چشم بهم نزدم که آتیشی به قد خودم و یه کم بزرگتر کنار بخاری بلند شد.
بچه ها و به خصوص دختر ها جیغ و داد کردند.
همه که میخواستند به طرف در که کنار همون بخاری بود فرار کنن تا میتونستم خونسرد ولی با صدای بلند گفتم:
همه بشینین سر جاتووون. فقط پچه های اون میز اول برن عقب وایستن.
نفت مخزن بخاری به سرعت داشت میریخت رو زمین و آتیش رو بزرگتر میکرد.
دویدم به طرف آتیش و از توش رد شدم در رو باز کردم و مخزن رو برداشتم و انداختم تو سالن مدرسه.
شلوغترین فرد کلاس (مسعود اکرادی) رو دیدم که از اون میز آخری و از ته کلاس قبل من دویده بود بیرون. انقدر تند که من اصلا ندیدمش. با اون جسه کوچیک و لباس مردونه و دندونای یکی در میون لبخندی زد و گفت: آقا کم مونده بود بسوزما. (البته به ترکی)
سریع برگشتم و با لگد بخاری که داشت میسوخت رو از محل آتیش کنار زدم.
دویدم پنجره رو باز کردم.
دود کل کلاس رو گرفته بود.
از بچه ها خواستم یکی یکی از کنار آتیش رد شن و برن بیرون از کلاس.
همین که میخواستم بدوم و دست به دامن کپسول آتش نشانی شم آتیش یهو کم شد و دیگه خطر رفع شد.
اتفاقا زنگ تفریح اول امروز بود که یهو چشمم به کپسولی که تا حالا ندیده بودم افتاد و یه نگاهی بهش انداختم و ناخوداگاه با خودم گفتم:
یادم باشه کپسول کجاست... آدم که کف دستشو بو نکرده...

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۸

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

غزلی از دوست برای یلدایمان

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
.
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
.
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که بر آید
.
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به در آید
.
ترک گدایی نکن که گنج بیابی
از نظر ره روی که در گذر آید
.
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
.
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
.
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی خبر آید
.........................
کنار نوشت: سلام.
برای تو که در ابتدای حضورت، یلدایم را رنگ بخشیدی.
خوش آمدی.
.
بعد نوشت: آدم که خیلی خوشحال باشه شبیه امشب یلدای من میشه. (شکلک)

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۸

موقت

برای دوستان واقعی و مجازیم:
به خاطر مرض 3 تا آشنا که متأسفانه از قیدار هم هستند و به دلیل نظرات نا آراسته ای که آنان به نام من در وبلاگ های مختلف میدهند، من مدتی در هیچ وبلاگی نظر نخواهم گذاشت. (تا اطلاع ثانوی)
هرگونه نظر به نام من بی اعتبار است.
ضمنا تمام مطالبتان را میخوانم.
سپاس
عموفیروز

یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۸

آثار پچه هایم2: اگر کتابخانه مدرسه ام کتاب داشت

انشا اول: گلزار اکرادی، سال دوم راهنمایی، روستای آهارمشکین
اگر کتابخانه مدرسه ام کتاب داشت من میرفتم و مینشستم در کتابخانه و ساعتها به مطالعه و تحقیق میپرداختم مطالعه درباره چگونگی زندگی حیوانات در دریاها و جنگل ها و تحقیق درباره فضا و سیارات و چون به کتابهای علمی درباره حیوانات و سایر موجودات زنده علاقمند هستم بیشتر میخواندم تا بیشتر بدانم. سعی میکردم در حفظ پاکیزگی کتابخانه کوشا باشم هر هفته کتابخانه را با همکاری دوستانم نظافت میکردم و اگر کتابخانه مدرسه ام کتاب داشت میز و صندلی های زیادی با همکاری مدیر مدرسه میخریدیم و می آوردیم و در کتابخانه میچیدیم. سعی میکردیم چیدمانمان طوری باشد که وقتی کسی وارد کتابخانه میشد از دیدن چیدن میزها و صندلی ها لذت میبرد. و اگر کتابخانه مدرسه ام

کتاب داشت من خودم میتوانستم داستان های زیبایی در مورد زندگی حیوانات بنویسم و به صورت کتاب دربیاورم و

بگذارم در کتابخانه و دانش آموزان می آمدند و میگرفتند میخواندند و لذت میبردند و کتابهایی را که به دانش آموزان میدادمبه آنها تذکر میدادم که هفته بعد کتاب را تمیز و بدون اینکه پاره شود بیاوریدو به کتابخانه تحویل بدهید و هر هفته کتاب های خیلی مفید و جدید را می آوردم و با این کار دانش دانش آموزان را افزایش بدهم و اگر کتابخانه مدرسه ام کتاب داشت اسم زیبایی برایش انتخاب میکردم و با نام هلن و روی یک تابلوی زیبایی نصب میکردم و میزدم به کتابخانه و سعی میکردم کتابهای علمی، هنری، ورزشی زیادی را میآوردم و و دانش آموزان را با خواندن این کتابها بر بیاورم.

دانششان افزوده میشد و خودم میرفتم و لحظه ها در کتابخانه مینشستم و کتاب میخواندم و معتاد کتاب خواندن میشدم و آن وقت بود که شاید معتاد بودن کار دستم می داد مثلا کتابها از دستم فرار می کردند و هر کجا که کتاب مبدبدم باید آن را میخریدم و میخواندم و اگر 5 و یا 6 ساعتی اگر کتاب مطالعه نمیکردم بیمار میشدم خلاصه سعی میکردم بخش های خیلی زیبا و جالب متنوعی برای کتابخانه درست کنم مثلا کتابهای هنری را در بخش اتاق هنری و کتاب های ورزشی را در بخش اتاق ورزشی و کتاب های علمی را در بخش اتاق علمی قرار میدادم و کتابهای ورزشی زیادی میآوردم مثلا کتابی در مورد ورزشیمثل فوتبال، والیبال، بدمینتون، کاراته، ژیمناستیک، تنیس روی میز و دویدن و بچه ها با خواندن این کتاب ها پیشرفت خیلی عالی در ورزش میکردند و کتابهایی در مورد نقشه های کشورهای جهان میآوردم و بچه ها میخواندند و نقشه های کشورهای جهان را میشناختند و خلاصه کاری میکردم که کتابخانه مدرسه ما یکی از مجهزترین و زیباترین کتابخانه دنیا می شد. امیدوارم که بشود.
.................................
انشای دیم: مجید محرمی، سال دوم راهنمایی، روستای آهارمشکین
به نام خداوند بخشنده مهربان یک روستایی بود که یک مدرسه کوهنه داشت. چندین دختر و پسر در آن مدرسه درس میخواندند آن مدرسه یک کتابخانه داشت ولی این کتابخانه کتاب نداشت. همه بچه های مدرسه ناراحت بودند که این مدرسه کتابخانه دارد ولی کتاب ندارد. یکی از آن همیشه فکر میکرد اگر کتابخانه مدرسه ام کتاب داشت چگونه بود. تاحالا اوتصور نکرده بود که اگر کتابخانه کتاب داشت چگونه بود چون در آن کتابی وجود نداشت. او یک روز خاب دید که کتابخانه پر ازکتابهای جورباجور است و او در آنجا راه میرود و از کتابها میخواند. او این خواب خود را به بچه های مدرسه گفت. آنها همه به فکر فرو رفتند و یکی از بچه ها گفت: اگه کتاب داشته باشه چی میشه؟ - یکی دیگه گفت: آخ جون اگه کتاب داشت روی اونها یادگاری مینوشتیم و برای بچه هایی که به این مدرسه میخوان بیان میذاشتیم میموند چه حالی میداد. - یکی از بچه ها گفت: آخه پدر آمرزیده روی کتاب ها که یادگاری نمینویسن. زنگ شد. همه یچه ها به کلاس آمدند و معلم به کلاس آمد و گفت: بچه ها یک خبر خوب دارم برای مدرسه میخوایم کتاب بخریم همه بچه ها خوشحال شودند آن پسر توی دلش گفت: خواب من تعبیر شد.
................................
خود نوشت:اول: بخش های رنگی را دوست دارم.
دیم: غلط های املایی مال خودشان است.
سیم: آن معلم در آخر انشای دیم من هستم ها.
چارم: برنامه ریزی کردیم که خواب بچه هارو تعبیر کنیم. حالا بعدا توضیح میدم مفصل!

شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۸

من یک معلمم 7

این نوشته را نیما بعد از اینکه با من به مدرسه آمد و در کلاس درسم نشست برایم نظر گذاشته. حیفم آمد اینجا نگذارمش:

من دوست یک معلمم

سوگند(سوگند گیاه تلخی است که خوردنش منجر به مرگ می شود)

بنابراین:

سوگند می خورم، اول به کوچکی و معصومیت تخته سیاه کلاس، باورت می شود، انگار که تمام نوشته های قبلی که پاک شده بودند در جلوی چشمانم بودند.چقدر جا داشت این تخته سیاه کوچک برای نوشتن...

سوگند به شکل هندسی (مرو داغی) چقدر می توانیم نگاهش کنیم وخسته نشویم از این منظره....

سوگند به همراهی خنده معلم با شاگردانش،نه،نه خنده یک طرفه ،خنده ای که دو طرف دارند و از ان خنده کلاس است که لبخند مدرسه می شود و مدرسه ای که شکفته می شود در پاکی روستا.

سوگند به صندلی معلمی که چقدر منتظر صاحبش ماند تا بنشیند...

نمردم ،تلخی این سوگند ،بی خیال سوگند...

آه تو می دانی /می دانی که مرا سر باز گفتن بسیاری حرفاست/هنگامی که کودکان...

هدف از این نوشته غرق شدن در احساس مشترکی بود که میان کلی تناقضات سر باز زده بود.

حکایت حکایت بودن نیست،شدنه.اینکه بودن خیلی راحته اما خوب بودن و شدن نه حکایت دیگریست.

اینکه چقدر باید ارزشهای انسانی در تدریس حفظ شود،اینکه پیشرفت تحصیلی باید همان اندازه اهمیت داشته باشد که پیشرفت عاطفی و احساسی اهمیت دارد ،اینکه...(همه بحثهایی که در اتاق سین دخت بود)

-چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم که بهتر از همه ما درک کردی که معلم بودن بهتر از هزارتا سرپرست خوب بودن است(شاید اشتباه فهمیدم...)

-معتقدم که برخی از بچه ها بیشتر از am is are به یک سری اطلاعات نیازمندند تا بتوانند احساس نیاز کنند اینکه بدانند خیلی چیزها را باید داشته باشند،باید در پی ان باشند و به این برسند که بهترین راهش مدرسه و زبان و کلاس ...است.

-شدیدا اعتقاد دارم که راههای مختلفی برای تدریس بهتر حتی برای کسی که در ابتدای الفبای فارسی مانده است وجود دارد.

می دانید شاید بگویید که تنها شعار می دهم اما...بگذرید...

حالا وقت خواب نیست رفقا. آن هم جایی که همه خوابیدند.

بیاییم بپذیریم که در این دنیا حوادث عادلانه نیستند.

در روستا در مدرسه در کلاس میان همه بچه ها ناعدالتی هایی وجود دارد: در خودشان در ظاهرشان در استعدادشان،خانواده شان،امکاناتشان...

بیاییم تا می توانیم بجنگیم واین ناعادلانه ها رو کمرنگ کنیم. تا همچنان رحیم بتواند در اوج احساسات انسانیش درست پیش برود،بداند که برای چه چیزی زنده است و باید چه چیزی را اول به دست بیاورد.

بی خیال تو خودت بهتر می دانی...

--مطمئنم شاید به اندازه یک عمر تلاش بعضی از معلم ها در این مدت کوتاه کار کرده ای(نتیجه اش همان کلاس سوم دختران) اما به قول خودت تا کامل شدن خیلی راه. بنابر این کامل شو.

-تنها یک خواهش:

هرگز اسیر جبری که میدانی چند سال دیگر دامن بچه ها را خواهد گرفت نشوی اینکه بعد از چند سال درس را رها خواهند کرد به زور عروسی خواهند کرد و... وظیفه شما ست که در کلاس فارغ ازهمه، تمام آرزوهای بچه هارو برای اینده دست یافتنی جلوه بدی اینکه کلاست واقعا جدا از تمام فضای روستا محل رسیدن یا حتی فکر کردن به آرزو ها باشه.

-به جای این نتیجه که یا بجنگ یا بمیر به این نتیجه رسیدم که یا بجنگ یا بجنگ. بنابر این بجنگ...

-- در ضمن، سمفونی اعضای بدن انسان یا Refrigrator در ذهنم ماندگار شد ،انصافا.

خسته نباشی اقا معلم.

..............................................................

-این نوشته خیلی طولانی بود اما وقتی به این حقیقت رسیدم که بهتر از ما خیلی چیزارو درک کردی حذفشون کردم.
بهم گفتی رحیم ترکونده (16گرفته) بازم همون چهره معصوم و پر انرژی اومد تو ذهنم راستی رحیم می تونه هم به احساساتش برسه هم به درشس، موافقی...

-حتما بهشون می گی که یه جای دنیا قلب یه عده ای براشون می تپه.

- این نوشته ظرفیت یه پست جدیدو نداشت در حد یک نظر،ببخشید.

-درضمن زودتر آپ کن منتظر خبر پیشرفته بچه هاتم....

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

کوچه

اول:حسرت به دلم موند وقتی از دم در خونه خودمون رد میشم، بوی غذای مامان منم تو کوچه باشه! دیدید این خونه هارو...پ


..................................


دیم:اصولا خوبه آدم تو صنف تیرای چراغ برق هم یه دوست داشته باشه.پ


نزدیک به پونزدهمین باره که وقتی با دوستم از زیر اون تیر چراق برق رد میشیم خاموش میشه. چهارمین بار بود که رو این قضیه حساس شدیم و من ششمین باز مطمئن شدم. دوستم اما همین امشب مطمئن شد. دقیقا که رسیدیم زیرش خاموش شد.پ



در ضمن یه بار خاموش بود و وقتی ما رسیدیم زیرش اول روشن شد و زود خاموش شد.پ

پ.ن: عکس را بی اجازه از اینجا دزدیدم.پ

.................................

سیم:یادم رفت.پ