شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۹

من یک معلمم: مریم حاصل لو، پر!

داشتم در سال اول راهنمایی حضور و غیاب میکردم.
همه بچه ها بیشترازحد معمول ساکت بودند و این نشان از خبری میداد که مشتاقند بدهند و یا از من بشنوند.
من هم منتظر بودم زودتر اسامی تمام شود تا بفهمم چه خبر است.
هی اسم ها را پشت سر هم میخواندم تا به ایم "مریم حاصل لو" رسیدم.
بچه ها همگی با هم دستشان را به رسم بازی کلاغ پر گنجشک پر بالا بردند گفتند: پر!
بعد از کلی پرسش بالاخره توانستم از پشت خجالت بچه ها بفهمم که مریم حاصل لو نامزد کرده و طبق رسم این منطقه دیگر به مدرسه نخواهد آمد.
فکر میکنم این پنجمین دانش آموزم بود که همین امسال پر(پ به فتح) شد!
.
.
.
پ.ن:
1: مریم حاصل لو اصلا در حد یک دانش آموز راهنمایی نبود. چیزی هم قد یک دخترسوم ابتدایی بود. با قیافه ای خیلی بچه تر. بدون هیییچ درک روشنی از زندگی. با کودکانه ترین عکس العملها! من نمیدانم شوهرش کیست و چه فکری کرده!
2. یکی به این آقا بگوید ازدواج دانش آموزان دختر در این منطقه چیزی نیست که او درسرش پرورانده است. ازدواج دانش آموز دختر یعنی محرومیت مادام العمر از تحصیل. یعنی بی انگیزگی مطلق به ادامه تحصیل. یعنی پر!
.
.
.
.................
بی ربط:
تا من دیگر دهانم را باز نکنم. فقط خدا بیامرزد؛ همه مان را!

۳۱ نظر:

مهتا گفت...

وای خدایا..
این همه درد رو سینه ما .. این همه بغض رو دل ما..
منو یاد فیلم اسامه انداختی.. وای..
دیدین؟

MoHaMmAd گفت...

به معنای واقعی کلمه غم انگیزه

نادر گفت...

سلام
... تنهایی مرا در جزیره فکر کوچکم ...پناه دادید ...
آنک پلهای معلق رو به جاودانگی فقط تماشایم کنید ...از دورترین نقطه هستی باز میگردم تا گوسفندان تان را به چرا ببرم ...
نیازی به وحی نیست !

پلپلک گفت...

سلام والا چی بگم حرفی نموند که گفته نشده باشه ..البته این شرایط دقیقا به خاطره همینه که دختر ها رو برای زند شدن و مادر شدن تربیت میکنن و ازدواج کردن همیشه کامل کننده زندگی برای ما تعریف شده-مقاله رو خوب خوندم ها!- کسی رو میشناختم که با پولهای هدیهای که زمان تولد دخترش جمع شده بود براش یه چرخ گوشت خرید تا از همون اول تهیه جهیزیشو شروع کرده باشه ..بچه های ما با شوخیهای تو عروس من میشی یا نه ؟ بزرگ میشن ..از کدومش میشه گفت ؟ طومار هفتاد من میشه ! کتابخونه رو در یاب که دلم روشنه یکیاز این بچه هام نجات پیدا کنه یکیه!

Anonymous گفت...

وقتی من تو پایتخت خیر سرشون!..توی دانشگاه...توی چاهار سال سابقه تدریس ...ازدواج دخترهای بیست ساله رو می بینم که به خانه نشینی منجر می شه و هنوز حقی ندارند برای ابراز وجود و خواسته شون ....فک می کنی تو اون روستا یه دختر بچه ی راهنمایی چه حقی برای زندگی از نظر این دین مسخره و این سنت لجن و این فرهنگ آشغال می تونه داشته باشه؟!....(ببخش خیلی ناراحتم....ناراحت تر می شم وقتی همچین جایی زندگی می کنم که آدم های کثیفی قانونگذاران و مبلغان و متدینانشن!!!)پی نوشت و بی ربط نوشتت حالم رو خراب تر کرد از اونی که بود! ( نقاشچی باشی )

زودیاک گفت...

چیزی نتوان گفت جز :
ای وای
!
.

innocente گفت...

واقعا تاسف آوره!!!

فرزاد محمدی گفت...

واویلا!...
بهتره به جای واژه قشنگ پر بگی شات دان!...

مرضیه گفت...

معلومه خیلی قوی هستی عمو
من میشستم یه دل سیر گریه میکردم
...
البته شایدم گریه کردی.چه میدونم!

مادنا گفت...

خیلی غم انگیزه

سارا (سیاه مشق) گفت...

این بچه ها تو دنیای کودکانشون چقدر عمیق پر کشیدن را درک کردند. پر کشیدن از زندگی کودکانه. خدا کنه شوهرش و خانوادش دخترک را درک کنن و اجازه بدن یواش یواش از دنیای کودکانه خارج بشه.

سارا (سیاه مشق) گفت...

از وزیر آموزش و پرورش همچین دولت احمقی دیگه بیشتر از این نمیشه انتظار داشت.

سین دخت گفت...

این قصه را پایان نیست
منتظرم شاید خدا تجدید نظر کند...

سین دخت گفت...

هیچ نظری ندارم
منتظرم شاید خدا تجدید نظر کند در کارهایش ...

زهرا گفت...

سلام
مریم 18 سال دارد و دیپلمه و مجرد است
ولی
1.فقط دوست دارد با پسری دیپلم و بالاتر ازدواج کند که متاسفانه کسی نیست.
2.با اینکه دیپلمه است ولی مجبور است در زمین کشاورزی یا دامداری با پدر و مادر کار کند.
3.کسی معنی دیپلم را نمی داند ولی همه میدانند که او سر بار خانواده است.
4.دختر همسایه که همسن اوست الان 2 بچه دارد واز نظر همه خوشبخت است.

مریم دیگر از تیکه های همه خسته است

آیا کسی حاضر است او را که در روستا زندگی میکند با مدرک دیپلم بگیرد؟

ببخشید خیلی شد فقط خواستم نیمه پر لیوان رو ببینید.

عموفیروز گفت...

برای مهتا:
ببخشید. همین.
نه ندیدم این فیلمو!
...................
محمد:
سپاس از نظرتان...
...................
نادر:
چراگاه بهشتیت را دیر زمانی در انتظار بودیم.
سپاس دوست دیر یافته ما.
...................
پلپلک:
مطمئنم خیلی بیشتر از یکی خواهد بود.
سپاس از همراهیت پلپلک!
...................
نقاشچی باشی:
من و تو درستش میکنیم.
مطمئن باش.
من ساکت نیستم. من شروع کردم به فریاد.
نه فقط ناله و زاری.
خیلی بیشتر.
خبر های خوبی هم برات دارم.
پر از امید.
پر ازتغییر.
ازین به بعد قراره فردا رو من بسازم.
همان روزی که انتظارش را میکشیدم.
...................
زودیاک:
همراه شو عزیز.
درمانش میکنیم.
این یه شعار نیستا.
من بهت ثابت میکنم این شعار نیست.
...................
برای معصومه:
ببخشید واژه innocente رو استفاده نکردم. اگه اجازه بدیبا همین نام بنویسم برات.
این وضعیت عوض میشه!
..................
فرزاد:
موافقم.
واژه رو من انتخاب نکردم و انتخاب بچه ها بود.
...
..................
مادنا:
اوهوم...
..................
سارا:
ببینم واقعا به شوهر و خانواده شوهری که این بچه رو به عنوان زن انتخاب کردن امید داری.
من این همه جرأت رو ندارم که از وضعیت زندگی بعد از ازدواج اون دختر سوال بکنم.
وگرنه اوضاع بدتر از اونیه که داریم فکرشرو میکنیم.
فکر 2 یا سه سال دیگه رو بگن و یه بچه رو تصور کن که متولد میشه.
..................
سیندخت:
میخوام این جمله رو به زبون بیاری که تمومش میکنیم.
"ما" تمومش میکنیم.
خودت میدونی خیلی کارا میکنم که وسط کم میارم ولی هیچ وقت با این جسارت شعار نمیدم.
به ما اعتماد کن...
..................
زهرا:
همان دختر همسایه ای که در شماره چهار ازش حرف زدی همین مریم من بود. مریم من که مجبوربه ازدواج در سن سیزده سالگی شده و در هیجده سالگی دو فرزند هم قد خودش دارد!!!
لیوانی که سالهاست قطره آبی توش ریخته نشده پر نیست زهرا.
من در این جمله های تو نیز نیمه پری ندیدیم.
یک لیوان خالی دیگر بود. که آن هم درد داشت. میتوانی برای همین مریم یک شماره نیمه پر را ببینی.
لطفا جوابم را همینجا بده.


...................

زهرا گفت...

عمو
رو اینکه خیلی تاسف انگیزه حرفی نیست
رو اینکه خیلی نامردیه حرفی نیست
رو اینکه این اتفاق های جهان سومی باید تمام شود حرفی نیست.

ولی شما از دید یک
معلم مهربان،برادری دلسوز،نگاه میکنی

نه از دید پدری که نداره تامین کنه فرزندش رو
ندارد ایمن کنه محیط زندگیش رو

از این دید نگاه کن
که اون نه الان و نه 10 ساله دیگه جهان بینی و بینشی در مورد خودش وجهان نخواهد داشت.

چون خانواده این بینش رو ندارند.

تازه اون الان نمی فهمه چی شده تازه 10 ساله دیگه میفهمه چه بلایی سرش آمده الان احتمالا برق انگشترش و اون دسته گل گرفتتش.

چند تا دختر با لیسانس و فوق میخوای واست بیوگرافی بدم که تو روستا هستن و رفتن درس خوندن و الان از همه چیز ناراضین.

جدا فکر میکنی اون از زندگیش چی میخواد؟


حیف که دوباره زیاد نوشتم وگرنه تازه احساساتم جریحه دار شده بود
چون خودم حوصله خوندن کامنت های زیاد رو ندارم دیگه نمی نویسم.

شادي باقي گفت...

دوست ندارم بچه ها رو با باري به نام شوهر بر دوش تصور كنم
كاش لااقل به قدر كافي بازي كرده باشه خانم مريم حاصل لو

مژگان گفت...

من فقط امیدوارم و دعا می کنم تموم بشه اما به قول خودتون این اولی نیست آخری اش هم نخواهد بود ولی با برنامه هایی که تو برای بچه هات داری مطمئنم نسل های بعدی قربانی های کمتری خواهند داشت.

FASAANEH گفت...

اینروزها بیشتر از همه ی ما درد می کشی عمو فیروز...

FASAANEH گفت...

چرا کامنت دونی اینجا تاییدی شده؟ چرا همه جا تاییدی شده؟

hamidreza گفت...

ای بابا!
حالمون گرفته شد!

نیما سهند گفت...

دوستم کارشناسی را تمام کرد و بعد ترک تحصیل. رفت و تمام امیدم به این بود که شوهرش حداقل آدم روشنفکریست.
اما اینجا نمی دانم به کدام توانایی شوهرش باید امید داشته باشم.

جواب نظراتو که می خوندم حلات کسی رو داشتم که برای یه مبارزه آماده می شه خیلی وقت بود که از اینا نشنیده بودم حالا بذار بگن شعاره. بذار رسوامون کنن که داریم ادعا می کنیم اما اینو بدون برای ساختن باید هر فشاری رو به گرده کشید باید،
تازگییا به یه نتیجه ای سیدم: تنها برای ساختنه که اجازه داریم شعار بدیم می دونی اونوقت خوبیش اینه که اگه کم کاری کنیم و نسازیم رسوا شدیم و این بهترین مجازات برای شعاار دهنده هایی اند که عمل نمی کنند.
جدا حالت کسی رو داشتم که داشت از یه تریبون حرفای چریکی می شنید،و همون لحظه تصمیم می گرفت که تو هر مبارزه ای برای ساختن شرکت کنه،

پسر باور کن حاضرم تمام فشنگهای تفنگتو پر کنم

سميراااااا گفت...

بزرگترين ظلمي كه ميشه در حق دختر روا داشت همينه. تو يه سني بدون سوال وجواب شوهرش بدهند كه مثلا خوشبخت بشه. واويلاست. واويلا.
( اين چيزا بدجوري رو اعصابم ميكوبه. بد)

سمیرا گفت...

فکر نمی کنم کسی بتونه برای دیگری کاری انجام بده، جز خودش .تلاش برای یه فکر کپک زده نمی دونم بکجا می خواد برسه.کسانی بودن که فکر می کردم راهنمایی شدن اما تا روتو برگردوندی همون آش و همون کاسه .بنظر می رسه بعضی ها برای همین خلق شدن چه پازده سالگی چه بیست وپنج سالگی چه پنجاه سالگی ،فرقی نمی کنه.اما فقر یه موضوع دیگه است.

Montra گفت...

آخيييييي! :(

Anonymous گفت...

درد در من می دود..ماه لی لی

morteza گفت...

معلوم نیست کجای این کلاف گره خورده !!
آهای
کمک !!!

سارا گفت...

خب بدبختی ها یکی دوتا نیست !


همان نویسنده ی بیمار که توی وبلاگ ازش نام برده بودم مدیر کل امور اجتماعی سازمان ملی جوانان کل کشور است !

فاجعه است !

هادی گفت...

مثل اون دیوونه هه که خیال میکرد همه دیوونه اند،این ماها هستیم که میگیم نباید این طوری باشه وگه نه واسه خیلیها عادیه! هوووووففففف!!

افسوس که اونا هم فکر میکنند که حق با اوناست

خلیل گفت...

سلام، درک بچه ها درست ترین بود؛ پر!

تا وقتی زندگی بر پاشنه گذشته بچرخد، رسم و رسومات هم همان است که هزار سال پیش بود.