جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

من یک معلمم: کتاب

از اول امسال همه تلاشم این بود که برای مدرسه مان در روستا یک کتابخانه خوب تهیه کنم.
خیلی جاها تماس گرفتم و به خیلی از مسئولین و خیرین شهر هم سر زدم.
مدرسه راهنمایی و ابتدایی روستای آهارمشکین همچون بسیاری از روستاهای این منطقه هیچ کتابی ندارند. البته برای اینکه آقایان آمار کتابخانه مدارسشان به نهاد های بین المللی برود، یک قفسه کتاب با سی یا چهل قرآن و چندین نهج الفصاحه و این ها دارد اما دریغ از یک کتاب دیگر که بچه ها بتوانند بخوانند.
بعد از همه این ور و آنور رفتن ها، بیش از سیصد جلد کتاب جمع نشد که نشد. با دوستان هم تصمیم گرفتیم هر کدام ماهیانه مبلغی برای کتاب مدارس روی هم بگذاریم و خودمان کتابها را تهیه کنیم و به مدارس بفرستیم.
اما...
بیش از ده بار با اسرار خواهش اعضای شورای ده و دهدار آن روستا را به مدرسه دعوت کردم و کلی چانه زدم که یک بار هم که شده به فکر این کتابخانه مدرسه که کلا بیش از دویست دانش آموز از آن استفاده میکنن باشند.
در آخر هم قرار شد در ایام محرم، اهالی در کنار جمع آوری پول برای مسجد و هیئت، پولی هم برای کتاب مدرسه جمع کنند.
طبق خبری هم که رسید، بیش از سیصد هزار تومان جمع شد و من هم با رویای اینکه می شود با آن پول کتابهای به درد بخور زیادی خرید داشتم لیست ضروریترین کتابها را تهیه میکردم. تازه در تمام جلسات درسم هم ده دقیقه اول، یک کتاب معرفی میکردم و قول میدادم که این کتاب قرار است به کتابخانه مدرسه بیاید.
یک ماه بعد از مدیر خواستم تا با دهدار تماسی بگیرد و جویای آن پول شود.
مدیر هم گفت که خیلی وقت است که آن پول را گرفته و با آن خیلی کارها هم کرده.
من که همانطور خشکم زده بود پرسیدم:
- یعنی چه خیلی کارها؟
- یعنی برای بچه ها جایره خریده ایم. برای همه پسرهای مدرسه یک شلوار رسمی خریده ایم و برای همه دخترها یک پیراهن زیر...
- باپول کتاب؟
- خوب میدانی که ازسرانه مدرسه هیچ چیز نمانده.
- اما آن پول برای کتابخانه بود.
- خوب ما کارهای مهمتری هم داریم.
- شلوار و پیراهن؟ آن هم به همه؟ بعضی از این دانش آموزان مشکل مالی ندارند...
- نمیشد که به یکی خرید و به دیگری نخرید.
- چقدر پول مانده؟
- نزدیک هشتاد تومان باقی مانده که یک اسکنر هم نیاز داریم...
...
دفترنمره را برداشتم و رفتم سر کلاسم.
چند روز هم حالم بد بود و دقیقا سه شبانه روز هم نخوابیدم.
.
.
.
...............................
معتقدم هنوز خیلی راه مانده تا جایی که باید برسیم.
خیلی...
حتی عمر ما و فرزندان و نوه هامان هم کفاف این راه را نمیدهد.
.
.
بعد نوشت:
قبل از اینکه کتاب ها را به مدرسه ببرم، ازبچه ها خواستم انشایی بنویسند با موضوع:

۳۶ نظر:

فرزاد محمدی گفت...

رنج های ریز و درشتی که تمامی نداشته اند و ندارند و نخواهند داشت!
چه می شود کرد!؟
میدانم! باید کاری کرد!
ولی چکار!؟
تو الان عمویی خسته ای و...(گفتم یه لبخند بیاد رو لبت لا اقل)

مرضیه گفت...

میفهمم چقدر درد داره عمو...منم معلمم اما برای بچه هایی که دیگه بچه نیستن و باید بیان به معلم ها کمک کنن تا بهشون کمک بشه! چقدر دلم خواست...بیام روستا و درس بدم...

خسته نباشی عمو

مرضیه گفت...

:)

سميراااااا گفت...

سلام عموي مهربون. كلي ذوقت كردم كه نگران كتابخوني بچه ها هستي. يه سري به ايميلم بزن. كار واجبي دارم. باشد كه ...
sokootesamira@yhoo.com
شب ساعت 11 تا 12 روي خط منتظرم.

پلپلک گفت...

سلام امروز دوبار امدم تا دوتا پستهای قبلی رو هم بخونم و هر بار نشد که چیزی بنویسم اولا از بابت زحمت در شهر ممنون امیدوارم پیش بیاد که جبران کنیم و بعد هم من خیلی دوست داشتم مدرسهات رو ببینم که نشد و بعد ترش هم میشه که گروه برای خرید کتاب راه انداخت برای کتابخانه های محروم روستاها همین جمع وبلاگی هم میتونه کمک مالی بکنه لا اقل کتابخانه بچه های تو کتاب دار بشه چون واقعا از بین این بچه ها یکیشون هم مسیر زندگیش حتی اندازه یه پیچ درست تغییر بکنه میارزه.

مکرمه گفت...

سلام دوباره /اگه برای کتاب تو تهران کمک خواستین رو من حساب کنین .

مهتا گفت...

وای .. قلبم تیر میکشه وقتی این چیزا می خونم.. این آدمها کی میخوان شرشون از سر بچه های ما کم کنن؟ اصلا ممکنه ؟

مهتا گفت...

خب ما می تونیم اهدا کنیم
میشه ها.. مثلا شما کتابای ضروری بگین ما بخریم به آدرس مدرسه تون پست کنیم اگه هم با پول فرستادن مشکل ایجاد میشه

عموفیروز گفت...

برای فرزاد محمدی:
رنج!
منم نمیدونم. ولی من کم نمیارم. حتی اگه نتونم ببرم، بازنده نیستم. تا وقتی که راه بهتری پیدا نکردم همون راه قدیمی رو میرم تا راه رفتن یادم نره...
..................
مرضیه:
منظورت ازاون بچه ها چیه؟ چه جور معلمی هستی تو؟!!
منم روستارو ترجیح میدم.
کلا جای بهتریه واسه درس دادن.
راستی من هم متقابلا: (شکلک)
.................
سمیرااا:
سلام سمیرای عزیز.
کامنتت رو ساعت 12.19 دقیقه دیدم.
معذرت.
راستی مرسی از ذوقی که کردی.
.................
پلپلک:
خواهش میکنم.
خوشحال شدیم در شهر!
خیلی دارم به یه گروه برای کمک به کتابخانه های مدرسه فکر میکنم.
یه کار تشکیلاتی میخواد و البته زمان!
من خیلی وقته دارم روش فکر میکنم. هنوز به نتیجه ای نرسیدم.
دوست دارم یه کار وبلاگی شروع بشه ولی فک میخواد و البته سازمان دهی.
ایده خیلی خامه. از نظرات همه استفاده میکنم بخصوص شما.
کمک میخوام.
کمک میخوام.
کمک میخوام.
.................
مهتا:
خیلییی ممنون.
خیلی فکر خوبیه فرستادن به آدرس مدرسه. روش فکر میکنم.
درباره پول فرستادن هنوز چون هیچ سازماندهی نداریم نمیتونیم قبول کنیم. خیلی دوست دارم همتون کمک کنید یه گروه محکم با تشکیلات قابل اعتماد و البته به درد بخور تشکیل بشه و همگی با هم بچرخونیمش.
من به تنهایی برای این کار خیلی کمم.
نظر میخوام برای یه فعالیت وبلاگی.
کمک میخوام.
.................
برای همه دوستان:
به این نتیجه رسیدم که هر تغییری تو کشورمون باید از مدرسه شروع بشه.
جایی که اتفاقا اون بالاسری خوب فهمیده و رئوز به روز داره تیشه به ریشش میزنه.(درباره این بعدا توضیح میدم)
همهمون میدونیم که بزرگترین درد جامعه ما فهمیدنه و البته برای فهموندن تو این اوضاع بهترین و تأثیرگذارترین و موندگارترین رسانه کتابه.
باید یه کاری کنیم.
چند تا دست گرم میخوام.
دست من به تنهایی خیلی کمه.
برای شروع باید یه فکری کرد.
بیاید همدیگرو کمک کنیم.
یه گروه باید تشکیل بشه.
گروه همیاران کتاب مدرسه
...
..................

پلپلک گفت...

دوباره سلام /منم بهش فکر میکنم به نظرم خیلی کارها میشه کرد البته باید از کم شروع بشه و بعد گسترشش بدیم برای شروع چرا لیست کتابایی رو که میخواستی بخری نمیزاری تو وبلاگت هر کدوم از بچه ها که دوست داشته باشن میتونن یه بخشی رو به عهده بگیرن بخرن و به کتابخونه مدرسه تو اهدا کنن این جوری شاید قبل از به سر انجام رسیدن تشکیلات یه مدرسه صاحب کتابخونه بشه.

مرضیه گفت...

سلام عمو جوووون

دلم اول ثبحی تنگ شد اومدیم سلام عرص و طول کنون!

والا همو تقصیر خودته نمیرسم بخونم از بس طولانی مینویسی
!
خوب فکر مادرجان بنده رو بکنید که نمیذاره بچش بشینه زیاد جلو صفحه نمایش چشماش ضعیفتر بشه
....
ولی میدونم که بدجنس و عصیانگرم که مخصوصا اگه برسم میاد آهنگ گوش کنم و برم!
!!!

:*

FASAANEH گفت...

حق با توست، خیلی راه مانده...

دونا گفت...

جای شکرش باقیه با پوله نمازخونه نساختن!!!

سین دخت گفت...

سلام
مرسی که بالاخره طرحش کردی
لازمه جدی تر بشه و شروع بشه
بهاهات غصه خوردم سر این موضوع و هنوز هم یادم می یاد کفری می شم

Anonymous گفت...

وقتی خیلی عقبی دوتا را بیشتر نمی مونه یا قبول کنی عقبی یا یه نفس بگیری و شروع کنی کل راه رو دویدن!!!....فک می کنی نفس های ما کفاف این همه عقب ماندگی رو می ده؟!....ینی می شه نفس کم نیاریم؟!.... نقاشچی باشی

خاله زنک گفت...

منم مدتهامشکلی مشابه روتجربه میکردم.برای آموزش کودکان بی بضاعت دنبال اسپانسرمیگشتیم امااکثرخیرین ترجیح میدادن جای خریدکتاب یاپرداخت هزینه ثبت نام بچه هادرآموزشگاههایه پرس چلوکباب فراعلاء نذربچه هاکنن ودلشون هم خوش بشه که ثواب کردن وجاشون توبهشته!!
انگارخالی بودن مغزمهم نیست مهم اینه که شکم پرباشه

سارا گفت...

عجب روحیه ای دارین شما !!سه روز نخوابیدین !

همچین کاری خیلی هم عجیب نبوده !

هادی گفت...

اصل نوک انگشت بود تو تربیت بچه!

انتظاری غیر این نیست!

ما زیادی متوقعیم از این جماعت!
حالا پول رو خرج مدرسه کرده خودش کلی از بقیه همشکلاش جلوتره!

مرضیه گفت...

عمو مردیم

یه آهنگ جدید بذار

یه تحول کنون بده به این خونت!
:*

سميرااااااا گفت...

خداييش مملكته داريم ما؟

سميراااا گفت...

روي خطم عمو

نادر گفت...

در این مورد در عصر کتاب این هفته با هم حرف بزنیم ...

عموفیروز گفت...

پلپلک:
دوباره سلام.
آخه ما مشکل پست داریم. باید یه فکری به حالش بکنم.
قبلن با کتابخانه ملی مکاتبه کردم و اونا هم خیلی وقته یه سری کتاب ه آدرس مدرسه فرستادن ولی تا حالا که نرسیده.
باید با پست هماهنگ بشه.
..................
مرضیه:
طوریمیگی عمو خداییش واقعا فکرمیکنم برادرزادمی.
مادرت تقصیری نداره. تنها کسیه که خیلی بیشتر از همه و حتی خودشخیر تو رو میخواد. احتمالا اون ناشناسی هم که یکی دوبار نظر واسمگذاشت همون مادرت بوده. یکم باهاش راه بیا.
..................
سیندخت:
خواهش. مرسی که همراهی میکنی.
..................
نقاشچی باشی:
خیلی عقبیم ولی فکر میکنم ما هم همچین کم مقصر نیستیم. چهار سال نشستیم و هیچ کاری نکردیم و آخر چهار سال انتظار داشتیم طرف دودستی توپ و بندازه زمین ما و خودشم کنار بکشه. یه میونبر پیدا کردم. البته خیلی چاله چوله داره. کار یه نفر نیست.فکر میکنم واقعا معجزه میکنه این روش.
یه جنبش میتونه باشه. خیلی قویتر. خیلی ایده آل تر.
جنبش کتاب.
..................
خاله زنک:
میفهمم.
ولی من بیخوابیم ازین بود که اتفاقا اونا براشون مهمه که مغز خالی باشه.
اونوقته که حرفی واسه گفتن دارن.
..................
سارا:
بیخوابی من ازقسمت اول نوشتم نبود.
از اون قسمت دوم نوشتم بود. اون قسمت زیر نقطه ها.
..................
هادی:
آره بابا. مدیر بدی نیست. کلا راحته.
کاش جایاون بودم.
.................
مرضیه:
آهنگ به این خوبی.
البته در نظردارم یه آهنگی رو بذارم اینجا ولی هنوز پیداش نکردم. دارم میگردم.
.................
سمیرااا:
سپاس.
.................
نادر:
به روی چشم.
دقت کردیمن چقدر بچه حرف گوش کنیم!
هروقت اومدی کامنت گذاشتی من گفتم به چشم.

INNOCENTE گفت...

امروزچند تا از پست های قدیمیتون رو خوندم...من معلمم...شهرم(قیدار)... دوست دارم یه روز بشینم همشونو کامل بخونمم..دلم می خواد الان توشهرشما بودم...شایدم شهرخودم!!عزیزام الان تو اون شهرن..شایدعلت دلتنگیم همینه دوری از اونا...دعاشون می کنی عمو(آخه بهشون نزدیک تری..شاید زودتربرآورده شه)؟

ببخشیدکه نظرم بی ربط به پستتون بود....کلاقاطی کردم...

پلپلک گفت...

سلام اتفاقا منم میخواستم پیشنهاد کنم با چند تا انتشارات درباره اهدای کتاب صحبت کنیم اگرم مشکل پست هست میشه حضوری رفت کتابا رو گرفت مگه تو تو هفته یه روز نمیای تهران من میتونم کتابا رو براتون بگیرم شما ببرین ..حالا با اجازه من میخوام با چند تا انتشاران کودک و نوجوان و کانون پرورشی تماس بگیرم ببینم برانامهای برای اهدا دارن یا نه ؟

مرضیه گفت...

من که میدونم حسودیت شده عمو که برادرزادتم!

خودت میگی ناشناس عمو.آدم چطور با ناشناس راه بیاد؟!

مادر جان بنده درگیره این انسیه خانم شده...فرصت نظردهی هم نداره...
راستی خیلی حرف گوش کنم.تا عمر دارم هم باهاش ره میام
:)

hamidreza گفت...

شاید اگه من بودم می بایست موقه تعریف کردن داستان می گفتم خدا بیامرز مدیر مدرسمون.

سارا (سیاه مشق) گفت...

دوست دارم بدونم خود بچه ها بیشتر از داشتن اون لباس خوشحال شدن یاداشتن کتاب. یعنی اگه قرار بود انتخاب کنن، کدوم را انتخاب میکردن.
اگه می خایم بفهمیم چقدر عقبیم باید جواب این سوال را هم پیدا کنیم چون این بچه ها فردای ما را می سازند و قرار است این پسرفت ها را جبران کنند.
امیدوارم هر چه زودتر کتابخونه مدرسه راه بیفته

medaaad گفت...

wow
shoma moalemiiiiiii
man shak daram bacheha ketab ra bishtare lebas doost dashte bashand

عموفیروز گفت...

برای innocente:
میفهمم حستو.
حس خوبیه.
من که دوسش داشتم.
برای خوانوادت هم آرزوهای خوبی دارم.
کلاقدر لحظه های قاطیبودن رو بدون.
کم پیشیاد آدم دلش واسه اون روزا تنگ نشه.
..................
پلپلک:
پیشنهاد خیلی خوبیه.لطف میکنی.
من دارم امیدوار میشم.
خواهش میکنم.
اجازه مام دست شماست. هرجور صلاح میدونید.
..................
مرضیه:
خوبه عمو.
پایدار باشی.
..................
سمیرااا:
من قیافه بچه هارو وقت گرفتن لباسا دیدم.
"مطمئنم"اگه یه کتاب بهشون هدیه داده میشد حس بهتری داشتند.
اگر هم به انتخاب آنها بود مطمئنم حداقل 40 نفر با خوشحالی و بدون شک، کتاب رو انتخاب میکردن. ولی من انتظاری از کسی که به عمرش کتابی به جر کتابای درسی دستش نگرفته ندارم که از شیرینی لباس نو بگذره و یه جلد کتاب رو انتخاب کنه.
من تو باید تا به حال این کار را میکردیم.
خیلی دیر داریم حرکت میکنیم. خیلی...
ولی خوبیش در همان حرکت است.
من امیدوارم.
ممنون از امیدت و امیواری که به من دادی.
...................
مداد:
آره معلمم.
من شک دارم هیچ کدوم از ما تا به حال کاری برایاون بدبختا کرده باشیم.
من شک دارم ماها تا به حال وظیفه ای به گردنمون نبوده.
من شک دارم بعد این حق دلخوری از وضع جامعه داشته باشیم.
من شک دارم که دیر نشده باشه.
من شک دارم دست من بتونه بدون دست تو اون دستای کوچیک رو بالا بکشه و بهشون بال پرواز بده.

مهدیه گفت...

اگر کتابخانه مدرسه مان کتاب داشت ...

پلپلک گفت...

سلام/من با کانون پرورشی تماس گرفتم باید یه نامه از طرف مدیر مدرسه شما به این مضمون که مدرسه نیاز به کتاب داره به مدیر روابط عمومی کانون -محمدحسین فروتن -نوشته بشه تا مدیر روش دستور بده به من گفتن میتونی نامه رو فکس کنی اما اگه دستی ببری جواب بهتری میگیری حالا اگه میتونی نامه رو تهیه کن بفرست برای من /من میبرمش کانون.انتشارات قدیانی و مدرسه فعلا گفتن برنامهای برای اهدای کتاب ندارن.خوش باشی.

پلپلک گفت...

باز سلام /انتشارات مدرسه یه طرح تخفیف 50 درصدی داره برای کتالبخونه روستاها /اون نامه رو که گفتم اگه گرفتی یه جوری بگیر که بشه برای چند تا انتشارات دیگه هم ازش استفاده کرد.امروز که تماس میگرفتم اکثر انتشاراتی که کتاب کودک و نوجوان چاپ میکنن درخواست میخواستن به نام مدیرشون اسماشونم اگه خواستی برات میفرستم.

morteza گفت...

فهم همچین مدیرایی گریه ی آدم رو درمیاره !

نیما سهند گفت...

میدو نی کار که شروع بشه یعنی چی؟
پسر مهمترین کار زندگین باید این باشه!شک نکن توی این قضیه
از اینکه این طرح در وجودت نمرده خوشحالم
هر جا می ری اینو بخون همراه شو عزیر.

Anonymous گفت...

عمو سلام..این ایمیل منه لطفا با من در تماس باش
mahlili_bastaki@yahoo.com